Accordion

Requiem for a Dream

Tu me manques

در زبان فرانسه، نمی گویی دلت برای کسی تنگ شده. می گویی آن ها از تو گرفته شدند.

"به امید دل بستم" 

"لنکالی"

پ.ن: تایتل پست دلم برایت تنگ‌شده به زبان فرانسوی هست که توی قسمتی از کتاب به امید دل بستم نوشته شده

۱ ۴

Did you get enough love my little dove? Why do you cry?

پنج شنبه ی گذشته وقتی داشتم همه چیز رو تعریف می کردم داد میزدم ... داشتم داد میزدم و خودم متوجه نبودم ، چون خشمگین بودم . خشمگین بودم ازینکه یک نفر وقتی بچه ش سرما میخوره زمین و زمان رو زیر و رو میکنه و یک نفر دیگه می دونه بچه ش ماه هاست داره درد میکشه و با اینکه "میتونه " کمکش نمیکنه. حضور فیزیکی و روانی خودش رو از پیشش میبره.

من گاهی اوقات خیلی از چیزهایی که دلم نمیخواد بگم رو پنهان میکنم خیلی‌ها فکر میکنن overshare میکنم اما من صرفا دارم یه پتوی خیلی ضخیم میکشم روی یک عالمه چیزی که نمیخوام بگم. من با اونا پنهانشون می کنم بعد از سالها حالا دیگه اونقدر ماهرانه اینکار رو میکنم که هیچ کس جای خالی چیزهایی که پنهان کردم رو متوجه نمیشه.

 

+چون این وبلاگ رو خیلی وقته رها کرده بودم و نوشته های قبلی ام رو میخونم انگار نشسته ام رو به روی خودِ قبلی ام پس میخوام باهاش حرف بزنم: اوضاع خیلی بدتر از چیزی میشه که فکر می‌کردیم عزیزم... تو خیلی‌ها رو از دست میدی و آسون نخواهد بود اما باور کن برای بعضی هاش دیگه حتی اون عشقی که بهشون داشتی رو یادت هم نمیاد. تو توی زبان انگلیسی به جاهای خوبی میرسی ... خیلی خیلی بهتر و بالاتر از چیزی که هستی. بالاخره این علاقه کارِ خودش رو می کنه. اما خب ، این هنوز هم کافی نخواهد بود. هنوز هم همون چیزها اذیتت میکنن... منتها الان به شکلِ خاطره های قدیمی یا کابوس های شبانه ان. 

 

Where everything was fiction, future, and prediction now where am I ? My fading supply 

"Forth of July"

۲ ۲

ولی افسوس که نخواستن ...

دیگه حوصله شون رو ندارم ، وقتی قراره یک حرفی رو هزاران بار تکرار کنم و نفهمن ... وقتی وسط یک موضوع مهم کارت هاشون رو بُر بدن ... نمیتونم تحمل کنم یکی حرفهام رو هر چند بی اهمیت و ساده و روزمره به کسِ دیگه ای هم بگه وقتی گفته باشم " من معمولا راجبش صحبت نمی کنم. " بله من معمولا راجب خیلی چیزها صحبت نمیکنم ... اما اگر با تو صحبت کردم قرار نیست محتوای صحبت های دو نفره مون تبدیل بشه به محتوای صحبت های یک گروه سه یا چهار نفره ... و توی این یکسال شناختی‌که ازش دارم میدونم این عادت و رفتارشه چرا آدمها آنقدر زود از چشمم می افتن؟

آره راست میگه ! نیل بچه س ، تهاجمیه و تفکر بسته ای داره و به شدت وابسته و لوسه ... متاسفانه من با آدم‌های این چنینی کنار نمیام . شاید دیگه با هیچ کس کنار نمیام ...شاید دیگه حوصله ی هیچ کس رو ندارم ... همه چیز مثل یک چراغ قرمز روی اعصابمه ... دچار فرسودگی شدم ... خسته تر از خسته تر از خسته ام. شاید تصمیم بگیرم برم توی لاک ام و دوباره تا مدت ها به کسی پیام ندم و زنگ نزنم ...

۰ ۲

مرثیه ای برای یک رویا ...

از آخرین باری که نوشتم خیلییی وقته که میگذره ... انقدر اتفاقات چند ماه اخیر پیچیده و ترسناک بوده که دیگه نمیدونم چی بگم ... نمیدونم چی میخوام ... میدونم چی میخوام اما مسیر سخته ... راه هموار نیست و هزار تا سنگریزه و دره جلوی رومه ... هزار تا چیز مختلف که نمیدونم با کدوم اول باید بجنگم. 

پ.ن : ۲۸ دی ماه هزار و چهارصد و چهار

از آخرین پست منتشر شده حدودا یکسال میگذره ...

۰ ۴
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان