پنج شنبه ی گذشته وقتی داشتم همه چیز رو تعریف می کردم داد میزدم ... داشتم داد میزدم و خودم متوجه نبودم ، چون خشمگین بودم . خشمگین بودم ازینکه یک نفر وقتی بچه ش سرما میخوره زمین و زمان رو زیر و رو میکنه و یک نفر دیگه می دونه بچه ش ماه هاست داره درد میکشه و با اینکه "میتونه " کمکش نمیکنه. حضور فیزیکی و روانی خودش رو از پیشش میبره.
من گاهی اوقات خیلی از چیزهایی که دلم نمیخواد بگم رو پنهان میکنم خیلیها فکر میکنن overshare میکنم اما من صرفا دارم یه پتوی خیلی ضخیم میکشم روی یک عالمه چیزی که نمیخوام بگم. من با اونا پنهانشون می کنم بعد از سالها حالا دیگه اونقدر ماهرانه اینکار رو میکنم که هیچ کس جای خالی چیزهایی که پنهان کردم رو متوجه نمیشه.
+چون این وبلاگ رو خیلی وقته رها کرده بودم و نوشته های قبلی ام رو میخونم انگار نشسته ام رو به روی خودِ قبلی ام پس میخوام باهاش حرف بزنم: اوضاع خیلی بدتر از چیزی میشه که فکر میکردیم عزیزم... تو خیلیها رو از دست میدی و آسون نخواهد بود اما باور کن برای بعضی هاش دیگه حتی اون عشقی که بهشون داشتی رو یادت هم نمیاد. تو توی زبان انگلیسی به جاهای خوبی میرسی ... خیلی خیلی بهتر و بالاتر از چیزی که هستی. بالاخره این علاقه کارِ خودش رو می کنه. اما خب ، این هنوز هم کافی نخواهد بود. هنوز هم همون چیزها اذیتت میکنن... منتها الان به شکلِ خاطره های قدیمی یا کابوس های شبانه ان.
Where everything was fiction, future, and prediction now where am I ? My fading supply
"Forth of July"