من دوباره به نوشتن و خوندن وبلاگ ها برگشتم ... جدیدا چند تا وبلاگ مورد علاقه پیدا کردم که هر وقت ستاره شون روشن میشه ذوق میکنم و وقتی میخونمشون با خودم میگم آدما چقد توی نوشتن استعداد دارن ! و هر سری ازین مسئله تعجب میکنم و همزمان به وجد میام... این روزها بعد از آخرین امتحان ها حالا نشسته ام و نمیدونم باید با زندگیم چیکار کنم ، ابرهای کوچیک و بزرگ بالای سرم حرکت میکنن ، فکر ها ، دل نگرانیها، برنامه ها ... کلِ زندگیم-غیر از چند سالی- نمیدونم دارم چیکار میکنم ... تا آخر این هفته باید کتابی که دارم میخونم رو تموم کنم ، اتاقم رو تمیز کنم ... خیلی غم انگیزه که تو آنقدر دوری. کلمه ی جدیدی که از کتاب آخرم یاد گرفتم " تقبیح " هست به معنای سرزنش کردن ، نکوهش کردن یا زشت شمردن یک رفتار. ( باورم نمیشه توی رمانی که ترجمه است همچین کلمه ی قلمبه سلبمه ای دیدم.)
و بعد فکر میکنم شاید هنری هنوز دارد میدود. شاید از میان سیاهی عبور کند و ببیند آن سوی سیاهی هم هیچ نیست.
"به امید دل بستم"
"لنکالی"
پ.ن: تایتل پست از تیتراژ سریال دارک هست که خیلی دوست دارم این قسمتش رو...