احتمالا این پست مجموعِ نوشته های پراکنده چند روز بشه ... دو روزم رو off کردم و به نظرم بهترین کاره ، حداقل الان باعث شده به آرامشِ روان بیشتری دست پیدا کنم وقتی اطمینان دارم وقتی برای خودم دارم حالا مهم نیست بخوام اون وقت رو به چه چیزی اختصاص بدم ! از کتابی که اخیرا تدریس می کنم خوشم میاد از challenge ای که بتونم از پسش بر بیام خوشم میاد ! اخیرا منظم تر کتاب میخونم [ کاش منظم تر هم درس بخونم ] ری را کمکم میکنه پینترستی تر باشه زندگیم ! انگار دست می ذاره روی عمیق ترین احساسات انسانی و اونا رو به soft ترین شکل ممکن نشون میده ! ری را شخصیتش ۱۲ شب به بعده ، درست مثل من همونقدر آروم و عمیق. دلم میخواست این پایان رو با شکوه جشن بگیرم...کاش بچه ها پایه باشن.
[23 بهمن] دیشب که از خواب بیدار شدم نزدیک بود گریه کنم ... از حسِ پوچی ِ زیاد. ازینکه همه دارن یه کاری توی زندگیشون میکنن و من نه ! مخصوصا وقتی سارا اینو محکم کوبید توی صورتم . که از سخت کوشی ام استفاده نمی کنم. متنفرم ازینکه بخوام سرِ یه موضوع دوباره برگردم و صحبت کنم. متاسفم که الان دارم دوباره همون کار رو می کنم ولی سارا می گه این با اون فرق داره و نباید قاطیش کنم ، نباید تویِ ذهنم مقایسه اش کنم. بهر حال...
And when I'm back in Chicago I feel it
Another version of me I was in it
I wave goodbye to the end of beginning...